شب عید بود و هوا، سرد وبرفی

پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شایدسرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سردفروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که بانگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزومی‌کرد.خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرککه محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفتکفش در دستانش بود بیرون آمد.

-    آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانمرفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالشو با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

-    نه پسرم، من تنها یکی از بندگانخدا هستم!

-  آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید.

/ 2 نظر / 23 بازدید
لب سرد

کاش نظر هم میدادی... وبلاگ خوشکلی داری[گل]

سحر

سلام عزیزم داستان فوق العاده ای بود.موفق باشی.[گل]